آموزه هایی از شعر و ادبیات فارسی

طاها ابوطالبی طاها ابوطالبی طاها ابوطالبی · 2 ساعت پیش · خواندن 3 دقیقه

برای دیدن روی ادامه مطلب کلیک کنید.

به نام خداوند جان و خرد

کز این برتر اندیشه بر نگذرد

خداوندِ نام و خداوندِ جای

خداوندِ روزی‌دِهِ رهنمای

خداوند کیوان و گَردان‌سپهر

فروزندهٔ ماه و ناهید و مهر

ز نام و نشان و گمان برتر است

نگارندهٔ برشده پیکر است

به بینندگان آفریننده را

نبینی مرنجان دو بیننده را

نیابد بدو نیز اندیشه راه

که او برتر از نام و از جایگاه

سخن هر چه زین گوهران بگذرد

نیابد بدو راه جان و خرد

خرد گر سخن برگزیند همی

همان را گزیند که بیند همی

ستودن نداند کس او را چو هست

میانْ بندگی را ببایدْت بست

خرد را و جان را همی‌سَنجد اوی

در اندیشهٔ سَخته کِی گُنجد اوی؟

بدین آلت رای و جان و زبان

ستود آفریننده را کِی توان؟

به هستیش باید که خستو شوی

ز گفتار بیکار یکسو شوی

پرستنده باشیّ و جوینده راه

به ژرفی به فرمانْش کردن نگاه

توانا بود هر که دانا بود

ز دانش دل پیر برنا بود

از این پرده برتر سخن‌گاه نیست

ز هستی مر اندیشه را راه نیست


برگرفته از گنجور فردوسی علیه الرحمه



من همسفر شراب از زرد به سرخ

من همره اضطراب از زرد به سرخ

 

یک روز به شوق هجرتی خواهم کرد

چون هجرت آفتاب از زرد به سرخ

 

قیصر امین‌پور

 


با همه‌ی لحن خوش‌آوائیم از مرحوم محمد رضا آغاسی

با همه‌ی لحن خوش‌آوائیم
در به‌در کوچه‌ی تنهایی‌ام

ای دو سه تا کوچه زما دورتر
نغمه‌ی تو از همه پرشورتر

کاش که این فاصله را کم کنی
محنت این قافله را کم کنی

کاش که همسایه‌ی ما می‌شدی
مایه‌ی آسایه‌ی ما می‌شدی

هر که به دیدار تو نائل شود
یک‌شبه حلّال مسائل شود

دوش مرا حال خوشی دست داد
سینه‌ی ما را عطشی دست داد

نام تو بردم، لبم آتش گرفت
شعله به دامان سیاوش گرفت

نام تو آرامه‌ی جان من است
نامه‌ی تو خطّ امان من است

ای نگهت خواستگه آفتاب
بر من ظلمت‌زده یک شب بتاب

پرده برانداز ز چشم ترم
تا بتوانم به رخت بنگرم

ای نفست یار و مددکار ما
کی و کجا وعده‌ی دیدار ما…

دل مستمندم ای جان به لبت نیاز دارد
به هوای دیدن تو هوس حجاز دارد

به مکّه آمدم ای عشق تا تو را بینم
تویی که نقطه‌ی عطفی به اوج آیینم

کدام گوشه‌ی مشعر، کدام کنج منا
به شوق وصل تو در انتظار بنشینم

روا مباد که بر بنده‌ات نظر نکنی
روا مباد که ارباب جز تو بگزینم

چو رو کنی به رهت، درد و رنج نشناسیم
ز لطف روی تو دست از ترنج نشناسیم

محمد رضا آغاسی

 


روزها فکر من این است و همه شب سخنم

شاعر: مولانا

روزها ، فكر من اين است و همه شب سخنم .

كه چرا ، غافل از احوال دل خويشتنم .

 

از كجا آمده ام ، آمدنم بهر چه بود .

به كجا مي روم ؟ آخر ننمايی وطنم .

 

مانده ام سخت عجب ، كز چه سبب ساخت مرا .

يا چه بود است ، مراد وی از اين ساختنم .

 

جان كه از عالم علوی است ، يقين می دانم .

رخت خود ، باز بر آنم كه همان جا فكنم .

 

مرغ باغ ملكوتم ، نيم از عالم خاك .

دو سه روزی ، قفسی ساخته اند از بدنم .

 

ای خوش آن روز ، كه پرواز كنم تا بر دوست .

به هوای سر كويش ، پر و بالی بزنم .

 

كيست در گوش ، كه او می شنود آوازم .

يا كدام است ، سخن مي نهد اندر دهنم .

 

كيست در ديده ، كه از ديده برون می نگرد .

يا چه جان است ، نگويی كه منش پيرهنم .

 

تا به تحقيق ، مرا منزل و ره ننمايی .

يكدم آرام نگيرم ، نفسی دم نزنم .

 

می وصلم بچشان ، تا در زندان ابد .

از سر عربده ، مستانه به هم درشكنم .

 

من به خود نامدم اين جا ، كه به خود باز روم .

آن كه آورد مرا ، باز برد در وطنم .

 

تو مپندار ، كه من شعر به خود می گويم .

تا كه هشيارم و بيدار ، يكی دم نزنم .

 

شمس تبريز ، اگر روی به من بنمايی .

والله اين قالب مردار ، به هم در شكنم .

 

مولانا .